خانم مهندس؟؟؟

من دیگه از دانشگاه رفتن بیزار شددددددددددددددددددددددم....نمی خوام دیگه برم دانشگاه ..بابا یه شهر دیگه دانشجو شدن خیلی دردسر داره..باید دنبال خونه باشی،که واقعا کار اعصاب خوردن کنی... اگه تازه دانشجو شدی حواست باشه سرت کلاه نره... با احتیاط انتخاب کنین سعی کنین به غیر از دانشگاه دولتی واسه هیچ دانشگاه دیگه از شهرو خونه باباتون نرین..... واسم دعا کنین این ترم خیلی هیجان داشته باشه آخه من بدون شورو هیجان دغ می کنم... دعا کنین دوستم از دانشگاه نره، چون من خیلی افسرده می شم....

نوشته شده در جمعه 26 شهریور 1389 ساعت 04:53 ب.ظ توسط فرزان نظرات | |
واقعا جالبه وقتی ماه رمضون میاد .دخترا تو فکر این می افتن که حجاب رعایت کنن، با مرد غریبه حرف نزنن، آرایش نکنن..ولی اگه تو همین ماه رمضون غیبت کردن،تهمت زدن،کسی مسخره کردن،دروغ گفتن و هزارویکی از این کارای مهم انجام دادن اشکال چندانی نداره اون مسائل اولی با اهمیت تر به هر حال می دونین که!!!! واقعا چرا؟؟ چرا ما آدم اینجوری فکر می کنیم؟چرا اصل مطلب و ول می کنیم می چسبیم به 4تا حرف من در آوردی.. به نظر شما خودمون عامل عقب موندن خودمون نیستیم؟ به نظر شما فقط چون سن تکلیف دخترا 9سالگی باید دختر بچه های 9سالمون و مجبور کنبم 18ساعت غذا نخورن؟ تا حالا به ماه رمضون با حکایتاش فکر کردین؟

نوشته شده در شنبه 30 مرداد 1389 ساعت 02:10 ب.ظ توسط فرزان نظرات | |
سلام سلام..  من بعد از یه مدت طولانی اومدم میدونین آخه من نمی دونستم باید از چی بنویسم؟؟؟!!! رفته بودم مسافرت 4روز رشت ..ای بد نبود خوش گذشت..رشت خیلی دیدنیه اگر نرفتین حتما برین.. لاهیجان،ماسوله،فومن همشون فوق العاده زیبا و قشنگن.. راستی ترم تابستونم داشتم ولی همش کلاسامو میپیچوندم واسه همین خیلی چیزی نداشتم واسه نوشتن..ولی در کل اگر مجبور نشدین اصلا ترم تابستون نگیرین ...
نوشته شده در سه شنبه 26 مرداد 1389 ساعت 04:09 ب.ظ توسط فرزان نظرات | |

نوشته شده در پنجشنبه 14 مرداد 1389 ساعت 02:04 ب.ظ توسط فرزان نظرات | |

نوشته شده در پنجشنبه 14 مرداد 1389 ساعت 01:39 ب.ظ توسط فرزان نظرات | |
سلااااااام..
میبینم که رتبه ها اومده..وااااااای... اصلا نگران نباشین همتون قبول می شین.. فقط چندتا توصیه:
اول اینکه خیلی سخت نگیرین..اونی که دوست دارین رو انتخاب کنین ولی به بقیه رشته هام فکر کنین..یادتون باشه شما هنوز شناختی از رشته ای که دوسش دارین، ندارین و از شنیده هاتون بهش علاقه مند شدین..
دوم اینکه الان خیلی از ما ها دوس داریم با دور شدن از خونه و شهر دور رفتن به خیلی از فکرا و خیالا و رویاهامون برسیم ولی فراموش نکنین که این یه احساس زودگذر، من از خیلی از هم دانشگاهیام پرسیدم، بیشترشون میگن  الان ترجیح میدیم  که به خونمون نزدیکتر بودیم.. دوستای من دوری از خونه باعث میشه آدم تجربه هاش زیاد بشه ولی فراموش نکنیم که خیلی از این تجربه ها ممکنه ضرری بهمون بزنه که تا آخر عمر زندگیمون و تحت الشعاع قرار میده.. پس تو انتخاباتون احساسی تصمیم نگیرین.. این اتخاب مسیر زندگیتون و عوض می کنه... پس دقت یادتون نره..

نوشته شده در سه شنبه 12 مرداد 1389 ساعت 01:24 ب.ظ توسط فرزان نظرات | |
یک شب مامان با یکی از دوستاش تو گرگان تماس گرفت که راجب شرایط پانسیون دانشجویی که داره سوال کنه بعد از این که تلفن و قطع کرد بهم گفت که برم وسایل اولیه و شخصیمو جمع کنم فردا صبح برم گرگان و تو پانسیون دوستش بمونم!!وای خیلی هیجان داشتم  قبلا که دنبال خوابگاه بودیم اونجا رو دیده بودم خوشم اومده بود چون هم جاش خیلی خوب بود هم تمیز و شیک بود..شروع کردم به جمع کردن وسایلم فردا صبحش با دوستم رفتم گرگان و رفتیم پانسیون یاس آخه قرار بود که اگه بابای دوستم موافقت کنه اونم بیاد پانسیون و بمونه و خوب متاسفانه نشد..خلاصه من رفتم پانسیون و فرم ثبت نام و پر کردم رفتم طبقه ی پایین  تو اتاقم وسایلمو گذاشتم تو کمد و تختمو مرتب کردم بعدشم با دوستام (هانی و صفو) از اونجا اومدیم بیرون ..من کلاس داشتم واسه همین از بچه ها خداحافظی کردم و رفتم  دانشگاه سر کلاس که البته بازم مثله هفته ی قبل تشکیل نشد!! غروب که برگشتم پانسیون و رفتم تو اتاقم یه حس عجیبی داشتم فکر کنم اسمش دلتنگی بود.. من و یه دختر مشهدی که  هم دانشگاهیمم بود تو یک اتاق بودیم ..شب رفتم بیرون و یکم خرید کردم واسه شام و صبحونه فردام گرگان خیلی شلوغ بود چون اونجا خیلی دانشجو داره و با شروع شدن دانشگاهها جمعیتش خیلی بیشتر می شه.. خلاصه روزای کمی تو اون اتاق بودم چون یهوی 3نفر به اتاقمون اضافه شدن و من اصلا ازین وضعیت راضی نبودم واسه همین اتاقمو عوض کردم رفتم یک اتاق خالی خودم تنها اونجا بودم می دونین من تنهایی رو ترجیح میدم.. پانسیون خیلی جای جالبیه اگه دانشجو شدین حتما واسه یک ترم تجربش کنین.توش پر از اتفاقای جور واجور عجیب ..
نوشته شده در جمعه 8 مرداد 1389 ساعت 05:01 ب.ظ توسط فرزان نظرات | |